تبليغاتX
RANGARANG

صدای قلبت نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام میدوی

کافی است کمی خسته شوی

کافی است بایستی... 

+ تاريخ شنبه 21 آذر1388ساعت 1:39 PM نويسنده ĄµĄЯ$ |

بازم میری تنها میشم تو اوج غم

مگه چی گفتم من بهت ای نازنین

تو میری آروم آرومو من می سوزم

بذار بمونیم تا ابد عاشق ترین

نذار که از دوری تو تلف بشم

نذار که کوه غم بشینه تو صدام

نذار که تو شب سیاه و سرد من

بسوزن و خاموش بشن ستاره هام

خسته شدم از دست تو از این زمون

از این همه دورنگی و زخم زبون

فقط تویی که میتونی مرحم باشی

دوای دردی واسه این دل خون

با تو همیشه زندگی با تو عزیز

اگه تو باشی شب غم سحر میشه

اگه نباشی این دل عاشق من تو جاده زندگی در به در میشه

بمون!!!

اگه میخوای نمیرم بمون

تا رنگ غم نگیرم بمون

نذار با چشم گریون از غم سراغتو بگیرم

من اگه با تو نباشم

من اگه از تو جدا شم

من اگه تو رو نبینم

خدا کنه زنده نباشم

با تو میشه تمام لحظه هام ترک

با تو طلوع عاشقی رو میشه دید

اگه باشی واسه همیشه پیش من

شیرینی زندگی رو میشه چشید

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 2:15 PM نويسنده ĄµĄЯ$ |

چشمانت راز آتش است

و عشقت پیروزی ادمی است

هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد

و آغوشت اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم میکند....

کوه با نخستین سنگ آغاز میشود

و انسان با نخستین درد...

ومن با نخستین نگاه تو آغاز شدم....

حضورت بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیح می کند

دریایی که مرا در خود غرق می کند

تا هم از گناهان و دروغ شسته شوم

و سپیده دم با دستهایت بیدار میشوم

                 دوست دارم

 

+ تاريخ سه شنبه 28 مهر1388ساعت 4:50 PM نويسنده ĄµĄЯ$ |

الهی قربونت برم

+ تاريخ چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 2:20 AM نويسنده ĄµĄЯ$

اکنون رخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید.

آسمان آخرین که ستاره تنهای آن تویی!

آسمان روشن سر پوش بلورین باغی.

که تو تنها گل آن تنها زنبور آنی.

باغی که تو تنها درخت آنی.

و بر آن درخت گلی است یگانه که تویی...

ای آسمان و درخت وباغ من

گل و زنبور و کندوی من!

با زمزمه های تو اکنون رخت بر گستره ی خوابی خواهم کشید.

که تنها رویای آن تویی تو...

+ تاريخ سه شنبه 14 مهر1388ساعت 5:31 PM نويسنده ĄµĄЯ$ |

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت

 رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود

برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان

دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان

 را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت

لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي

را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد

فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه

رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها

خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود

 و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه

پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 12:22 PM نويسنده ĄµĄЯ$ |

روزی از روزها ،

شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .

تا هرچه دورتر بیفتم ،

تا هرچه دیرتر بیفتم ،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین .


((دکتر علی شریعتی))

+ تاريخ دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:28 PM نويسنده ĄµĄЯ$ |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز شر ط عشق  را به جا نیاوردم".

+ تاريخ چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 11:41 AM نويسنده ĄµĄЯ$ |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

                       گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی  

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 

                                                  «دکتر علی شریعتی» 

+ تاريخ شنبه 31 مرداد1388ساعت 10:55 AM نويسنده ĄµĄЯ$ |

یادته یه روز غمگین بهار با ناز اومدی تو شهر قلبم....

 

یادمه تا تو رو دیدم قلبم ریخت نگام تو نگات زنجیر شد...........

 

بعد اون روز هر روز میومدم بیرون وای میستادم تا شاید تو از

خونتون بیای بیرون آخه ما بچه محل بودیم....

 

یادمه یه روز که تو کلاس نشسته بودم شاهین اندیشه ام پر

کشید اومد پیش تو...

 

به فکر تو بودم که یه آن معلم رو بالای سرم دیدم میدونی به من

 چی گفت؟

 

گفت پسرم  تو چه فکری؟گفتم:چیزه آقا ..آقا خودتون بهتر

میدونید موقع امتحانات ترم دومه باید کتابها رو

 

دوره کنیم.

 

لبخند معنی داری روی لبانش نقش بست نه پسرم! میدونم تو

چه فکری!ولی عشق چیز خوبی نیست دخترا همشون

 

بی وفان عاشق پول پسران....!!!

 

اون روز گفتم آقا  اگه همشون بی وفان یاره من وفا داره آخه

خیلی دوستم داره.......

 

بازم یادمه یه روز جمعه غروب تو خونه نشسته بودم صدای هم

 همه ای منو به بیرون کشید......

 

میدونی چی دیدم آره تو رو دیدم  سوار ماشین که لباس سفیدی

 به تن داشتی........

 

باز هم مثل روز اول نگام تونگات زنجیر شد ولی این دفعه اشک ت

و چشام جمع شد .....

 

دویدم تو خونه و در رو محکم بستم و با تمام فریادی که بغض

مانع از

 بیرون اومدنش می شد فریاد زدم دخترا

 

همشون بی وفان عاشق پول پسران.........

 

 البته ما ذخملا  رو نمیگه ها منظورش به اون یکی دخملاست

+ تاريخ سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 11:0 PM نويسنده ĄµĄЯ$ |